خداوند
عشق را
در زیباترین ارابه ی بهشت گذاشت
و با اسبی گرسنه
به زمین فرستاد
ما که نه تختی به بزرگی ارابه داشتیم!
نه سفره مان جرات سیر کردن اسبی اینقدر گرسنه را داشت!
ملافه را روی سرمان کشیدیم و
با ژست خوابی عمیق غلت زدیم!
نجیب.
نه!
گسیخته.
وحشی و پریده رنگ تر از تگرگ
تنگ تر از آرواره ی یوز پلنگی پیروز
چشمهایت را...
دریده تر از آهوئی بی خبر
دوست دارم
ای داد!
آخرین بار فهمیدم!!!
نه شعری سرودم
نه دلم برای کسی تنگ شده
فقط آمدم بگویم...
+نمیگم که اگه بگم بهونه ای ندارم برای...
اینجا تهران است
صدای مارا نمی شنوید!
طلوع آفتاب...
احتمالا امروز اتفاق نمی افتد!
[]
می بینی؟
عجیب نیست دست و پایم را گم میکنم
شهر
مقابل آغوش تو
بهم میریزد.
میم
حا
سین
نون
(حروف رمزی است
میان پدرم
و اداره ثبت احوال)
که در حرف آخرش گیر کرد
مُرد.
گوش کن
صدای زنده کردن موریانه ها را
چگونه مینوازند
زیر پاهائی که معلق است
صدای لخته شدن خون
صدای ترکیدن رگهای به هم تنیده
فریاد طنابی که نمیرسد...
یک چار پایه هم که به ذهنت خطور میکند
طنابی برای تو نیست
...
بلند میشوی
به خیابان میزنی
به صورتت
سرخ میشود
کسی برای تو نیست
تو هم برای هیچکس
فکر میکنی که اگر...
فکر نمیکنی!
دست به دامن خواب هایت میشوی.
+ سه روز پیش پنج بهمن بود و ۶۶ ساعت قبل پنج بعد از ظهر ۵ بهمن...
دستهای تو اگر بود
اینهمه خاک روی سرم نمی نشست
و شاید
کنار می آمدیم
آنقدر
که تمام روزها برگردند.